تبليغاتX
دنیای تفریح و سرگرمی و عکسهای دیدنی LOVE

alt

چهار روش برای گفتن "دوستت دارم"
گفتن "دوستت دارم" معمولاً برای افراد بسیاری دشوار بوده و نیازمند یک زمان مناسب است؛ اما حتماً لازم نیست که عبارت "دوستت دارم" را بر زیبان بیاورید تا طرف مقابل متوجه احساسات درونی شما بشود. هر چند این عبارت می تواند گویای احساسات بدیهی باشد، اما می توان از راههای دیگر نیز عشق را اظهار نمود، که چه بسا میتواند تاثیرگذار تر بوده و رابطه را بیش از پیش شاداب، سرزنده و سالم نگه دارد.
راههای ساده ای وجود دارند که می توانند بدون اینکه حرفی به زبان بیاورید، به همسرتان ثابت کنید که دوستش دارید. و علاوه بر همه این موارد: آیا شما در بوسیدن تبحر دارید یا خیر؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط Hamid در Fri 11 Jul 2008 و ساعت 17:33 |
اگر سر دوستتان طاس است، مرتب از آرايشگرتان تعريف كنيد.

صابون را كف وان حمام جا بگذاريد.

كادوي عروسي دوستتون بهش تراول نيم ميليوني تقلبي هديه بديد.

در هنگام خروج از توالت، دمپايي‌ها رو خيس كنيد.

همه شيرهاي آبي كه در طول روز مي‌بينيد تا حد امكان سفت كنيد (به كار بردن انبرقفلي نتايج بهتري به همراه دارد).

وقتي ميخواهيد به توالت برويد، با صداي بلند اعلام كنيد (ذكر نوع مواد خروجي الزامي مي‌باشد).

وقتي كسي در توالت و حمام است، با عجله به درب دستشويي حمله برده و با سرعت 1000 بار در دقيقه دستگيره درب رو تكان دهيد و پشت سر هم بگيد اين چرا باز نميشه؟

شبهاي جمعه پشت درهاي اتاقهاي خونه، صداهاي عجيب از خودتون در بكنيد.

پنج‌شنبه شب‌ها موقع خوبي براي تعريف داستانهاي جن و پري است.

توي حموم عربده بكشيد.

اگر كسي به حمام رفت. بلافاصله تمام شيرهاي آب گرم و سرد خانه را باز كنيد.

در صف پمپ بنزين، بوق ممتد بزنيد.

سر پيچها و جاهايي كه سبقت ممنوع است، با سرعت بيست كيلومتر در ساعت حركت كنيد.

عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين.

وقتي مامان جاروبرقي رو روشن ميکنه از ترس جيغ بکش.

نصفه شب مامان رو از خواب بيدار کن تا بهش نشون بدي که ميتوني خودت از تخت بياي پايين!

مرتب جلوي مهمونا از عموي پيرتون كه موهاش رو رنگ مشكي زده بپرسين كه چه رنگ مويي استفاده ميكنه.

اگر كسي توي خيابون تف انداخت بلافاصله صورتتون رو بگيريد و بگيد «اخ» (يعني آب دهن طرف افتاد رو صورتت و ميتونيد دعوا راه بياندازيد).

هنگام راه رفتن سعي كنيد پشت كفش مردم رو با نوك كفشتون بزنيد. هر چه بيشتر كفش مردم رو از پا در بياريد، امتياز بيشتري ميگيريد.

وقتي به يک مغازه شيک شلوار فروشي رفتيد، برخلاف تاکيدهاي فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکي شود، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديد.

درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئي بکشيد.

روي ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد: لطفا اينجا چيزي ننويسيد.

به کسي که دندون مصنوعي داره، بلال تعارف کنيد.

عکسهاي قبل از ازدواج خودتان را با حسرت نگاه کرده و با صداي بلند بگوييد چه اشتباهي کردم، چي بودم و چي شدم.

در هنگام صرف شام، در حالي که زير لب با خود زمزمه ميکنيد، گاهي هم از رستوران نزديک منزل تعريف و تمجيد کرده و با حسرت به غذاي همسرتان خيره شويد.

در مناسبتهاي مختلف که لباس هديه ميدهيد، سعي کنيد رنگي را انتخاب کنيد که همسرتان از آن رنگ متنفر است و در زمان اهدا بگوييد: ديوانه هم اين رنگ را مي‌پسندد!

+ نوشته شده توسط Hamid در Thu 31 May 2007 و ساعت 2:11 |
اگر شما دختري هستيد طالب آزادي‌هاي پسرانه و مدام جمله «کاش من پسر بودم» ورد زبانتان است، بهتر است عجله نکنيد و قبل از تغيير دادن جنسيت خود روش زير را امتحان کنيد.

شما براي پسر شدن (البته فقط ظاهري، اونم نه کاملا!) احتياج به يک شلوار جين فاق بلند! داريد. به علاوه يک سوئي‌شرت گشاد و کلفت که تابلو نشه دختري!

اگر موهاي کوتاه تيفوسي داريد که چه بهتر وگرنه اگر موهايتان بلند است و به هيچ وجه حاضر به گذشتن از آن نيستيد، از يک کلاه کپ استفاده کنيد.

اگر حتي کلاه کپ هم نداريد!، مجبوريد کلاه کپ پسر عموي ۱۰ سالتان را که کله‌اش اندازه‌ي فندق است، قرض بگيريد!

اگر مي‌خواهيد تيريپ شويد!، يک عينک آفتابي را به عنوان چاشني به محلول مورد نظر اضافه کنيد!

حالا شما يک پسر بيريخت بدقواره هستيد!

حواستان باشد هنگام خروج از خانه برحسب عادت از مواد مخدره! مثل ماتيک و... استفاده نکنيد. چون يه کم تابلو است!

حالا وارد خيابان مي‌شويد. اگر در طول راه کسي از شما ساعت پرسيد، هيچ احتياجي نيست با آن صداي کشيده‌ي جيغي مانند پاسخ بدهيد! چون اين بار هم کمي تابلو مي شويد!

شما درحال راه رفتن در خيابان هستيد. اما حوصلتان سر رفته است! زيرا مردم ديگر با شما مهربان نيستند! ديگر کسي با لبخند به شما نگاه نمي کند!

شما در تعجبيد که چرا مردم اينهمه بداخلاق شدن؟! ديگر، واژگاني از قبيل: «خوشگله، جيگر، برسونمت، بيا بالا، شماره بدم، سلطان غم مادر و...!» به گوش شما نمي‌خورد!

شما دست از پا کوتاهتر(؟!) به خانه برمي‌گرديد و ترجيح مي‌دهيد دختر بمانيد!

+ نوشته شده توسط Hamid در Thu 31 May 2007 و ساعت 2:9 |
تفاوت «جوات‌كلاسيك» با «اوتول» در وضعيت مالي شخص شخيص جوات است (و گرنه حيوان، حيوان است، چه فرقي مي‌كند!!!). بدين صورت كه شما به يه اتومبيل نياز داريد كه ديگه درپيتي‌ترين آن پرايد است. البته از دوو سيلو، 405 و به خصوص از 206 بهترين بهره را مي‌توانيد ببريد و به مرادتان برسيد.

خودرو: 1 عدد (ترجيحا پيكان صفر، يا يكي از موارد ذكر شده در بالا)

رنگ: سفيد يا مشكي

روكش صندلي: سفيد با خالهاي سياه يا سياه با خالهاي سفيد!

ابتدا خودرو مورد نظر را كاملا شسته و ضدعفوني كرده و كمكها را كمي (نه زياد) مي‌خوابانيم. بعد شيشه عقب را مي‌دهيم دودي كنند و روي آن يك جمله انگليسي خفن مثل Don’t Race Baby و يا چيزي شبيه اين، مي‌نويسيم. از اين چرت و پرتها روي درب صندوق عقب نيز مي‌توانيم بنويسيم.

اگر از جملات انگليسي خوشتان نمي‌آيد مي‌توانيد از آرم فيلم «جيغ» استفاده كنيد. يادتان باشد كه آرم متاليكا، رپ و... ديگر قديمي شده است.

رينگهاي خودرو را حتما عوض كنيد. شما به رينگ پره‌اي با لاستيكهاي پهن ديواره‌كوتاه نياز داريد. اگر توان مالي اجازه اين كار را به شما نمي‌دهيد، سري به بوتيكهاي اتومبيل بزنيد، قالپاقهاي زيادي مي‌توانيد پيدا كنيد كه اداي رينگ را براي شما دربياورند. (به هر حال تو سرعت، نشون نميده!)

يك بوق خفن و يك سراگزوز مشدي (تك لول يا 2 لول فرقي نمي‌كند) كه داخل آن به رنگ قرمز باشد همچنين يك ضبط پايونير يا كن‌وود در محل مربوطه نصب مي‌نماييم. 3 عدد ساب ووفر كه اندازه آن از درب ديگ هيات سركوچه بزرگتر نباشد هم پشت شيشه عقب نصب مي‌كنيم. يك مانيتور هم روي داشبورد مي‌چسبانيم.

اگر پژو 206 داشتيد، چراغهاي جلو و عقب را هم بدهيد سكسي كنند! اگر خودرو ديگري داشتيد و براي آن چراغ سكسي وجود نداشت، غصه نخوريد! خودتان دست به كار شويد. مقداري برچسب سياه و يا سفيد تهيه كنيد و تا مي‌توانيد آنها را به چراغهاي عقب و جلوي خودرو بچسبانيد. اگر باز هم اضافه اومد پايين يا بالاي شيشه جلو و عقب خودرو هم فراموش نشود.

حالا نوبت توپ گلف است! يك عدد توپ گلف مشدي (از اون آدم خركن‌ها) روي شيشه عقب و يا جلو مي‌چسبانيم. يه برچسب درباك هم روي درب باك خودرو مي‌چسبانيم تا شكل باك تانك بشود!

يه بوگير باحال (از اونايي كه توش آب رنگي و فتيله داره) هم روي يه قسمتي از داشبورد جاسازي كنيد.

پس از طي مراحل بالا، به اولين بقالي مراجعه كرده و چهار عدد تخم‌مرغ تلاونگ خريده و هر كدام را زير يكي از لاستيكها مي‌گذاريم. خودرو را روشن نموده و در دنده يك گذاشته و يك نيم كلاج مي‌كنيم تا چشم حسودها با هم بتركد.

خودرو مورد نظر آماده است و مي‌توانيد با آن پي كارتان برويد!؟

+ نوشته شده توسط Hamid در Thu 31 May 2007 و ساعت 2:8 |
مواد لازم :

1- رشت: به مقدار کافي!

2- دختر: 1عدد رشتي!

3- پسر: 1 عدد بچه مثبت!

4- تيپ: 2 قاشق غذاخوري!

آقاهاي خيابون گرد، دقت داشته باشند که تهيه اين‌نوع غذاها شامل وقت و هزينه نسبتا زيادي مي‌باشد بنابراين بايد يه مقداري حوصله به خرج بدن چون كه اين کار، کار سنگيني است و نيازمند يه مقداري تبحر و تجربه هم مي‌باشد.

البته براي اينکه غذاي شما خوش خوراک‌تر هم باشه شما بايد يه ماشين که ديگه در پيتي‌ترين اون پرايده! گير بيارين که خوب به هرحال هيچ غذايي بدون ادويه قابل هضم نيست!

ابتدا بايد ماشين رو خوب بشورين! و ضدعفوني كنيد. شيشه‌هاي عقب دودي! يه عروسک به دمبش ببندين! يه ضبط 1000 وات وصل کنين! يه مقدار چرت و پرت هم روي ماشين، به خصوص شيشه عقب بنويسيد (البته به انگليسي). يه عينک دودي تام کروزي! يه پيرهن با نوارهاي قرمز رنگ که توي تاريکي ماشين به چشم بياد! تنها کار اينه که کسي‌رو که نشون کردين، يه کمي تعقيبش کنين!

حالا براي اون دسته از آقايوني که کسي‌رو نشون نکرده بودن فقط کافيه که يه‌جا کمين بزنند واسه شکار آهو! و بعد از چند دقيقه خوراک آماده گذاشتن داخل فر است!

بقيه‌ي اين کارها‌رو آقايون از روي غريزه و عقلي که در اين مواقع فعال مي‌شه‌! خودشون انجام ميدن. تنها کاري که شرط لازم جوش خوردن معامله هست، وجود يک کمي تيپ مي‌باشد! که اين روزها اين سگ همسايه‌ي ما هم بلده چه طوري اين گربه‌ها رو بسازه!

(اصلا از اينا بگذريم... شما شروع كنين، خودتون كم‌كم ياد مي‌گيرين!؟)

+ نوشته شده توسط Hamid در Thu 31 May 2007 و ساعت 2:7 |
اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت مي‌گيره.

به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد.

و اما...

برخلاف نظر خيليها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست .

اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندي مي‌كنيم:

1- کسی که در عشقش شکست خورده

2- کسی که ور شکست شده

3- کسی که قاط زده.

4- کسی که از زندگی خير نديده.

5- کسی که بدجوری روش فشار اومده.

6-  کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه.

7- ...و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده.

افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه.

شما جزو كداميك از دسته‌هاي بالا هستيد؟

اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد.

حالا فرض می‌کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل مي‌كنه و عزمشو برای خودکش جزم مي‌كنه. به دور برش نگاه مي‌كنه و اين وسايل رو مي‌بينه:

1- طناب.

2- سيخ کباب.

3- کبريت آغشته به بنزين .

4-  قرض دياز پام.

5- آمپول هوای تهران.

6- دندون مصنوعی حاج خانمشون.

7- لوله گاز.

8- پاکت نايلون.

9- چاقوی ميوه بری.

10- نخ کاموايي.

11- سوزن لحاف دوزی.

12- تيغ ريش تراشی مصرف شده.

13- مرگ موش.

خب... براي شروع بد نيست.

ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي‌كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه»!

فرض کنيد درب اتاق شما رو می‌شکنن و شما رو در حالتی پيدا می‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب می‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه.

نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمی‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی‌ده؟

قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنی‌تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه.

با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفه‌گی با گاز رو خط بگيريد.

يه بنده خدايي از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره.

ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد!

فقط بدی کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می انگيزه؟

يا اونايي که روی سرشون نايلون می‌کشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب می‌بندن و يا اونايي که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له می‌شن... اينا همشون ديوونه‌ان.

خودکشی ايده‌آل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و... باشه .

ژاپونی‌ها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو می‌کنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل مي‌زنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما می‌ميريد.
در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد.

يه جور خودکشی که بيشتر بين شکمو‌ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره... چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمی‌رسی و معمولا زنده می‌مونی. نمونه‌اش اينكه: يه بنده خدايي که با سی‌تا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بری‌ها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و ديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو می‌جوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه....

اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد:

يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو مي‌کشن، وسط يا آخر کار پشيمون می‌شن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله می‌کنه و فرو می‌کنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون مي‌شه و اين درحاليه که داره خفه می‌شه... يارو می‌دوه بيرون و از شدت عجله از روی پله‌های آپارتمان پرت می‌شه پايين و می‌ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي!

نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی باشه:

مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول می‌کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد.

يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا !

پس عاقلانه تر رفتار کنيد.

تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد:

1- زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش)

2- مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد.

3- بهترين لباستونو تنتون کنيد.

4- حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد.

5- خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد.

6- موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه.

7- لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه.

8- يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه.

9- اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست.)

10- رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد.

11- يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد.

12- دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه.

13- برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما.

14- قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد.

15- قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره.

16- بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشيد.

17- اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و رويايي‌تر به نظر مياد و اشک آور تره.

18- در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه.

19- قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه.

20- خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد.

حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی:

 

برای جنس نرينه:

«استفاده از جوراب»

تخت خواب رو آماده کنيد.

تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو .

خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو .

هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد.

يک ساعت بعد... شما مرديد.

خدا رحمتتون کنه.

 

 برای جنس مادينه:

« سوء استفاده از موش»

تخت خواب رو مرتب کنيد.

بريد زير پتو.

اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه.

حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره.

خواهش می‌کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد.

مرسی...

توی جهنم می‌بينمتون.

+ نوشته شده توسط Hamid در Thu 31 May 2007 و ساعت 2:6 |

۱- تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از  یکی دیگه بپرسید

۲- پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید  رو بوق

۳- توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید

۴- توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو  عوض کنید

۵- توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید

۶- توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید میرید یه دور بزنید برگردید!

۷- توی جشن تولد یکی از دخترا تا اومد شمع ها را فوت کنه بادکنک بترکونید

۸- اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد شروع نشده بگید شنیدید

۹- سوتی های لغوی و کلامی و دیکته ای و ادبی و.. دخترا رو درگوشی بگید بخندید

۱۰- توی جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید

۱۱- عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون

۱۲- روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکنید

۱۳- اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید

۱۴- تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بگید صفحه مورد نظرتونو پیدا نکردید!!

۱۵- همواره از زیبای ها و تناسب اندام مادربزرگ خدابیامرزتون(!) در مقابل دختر چاق مورد نظرتون بگید

۱۶- به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده

۱۷- شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش درش رو باز کنه

۱۸- زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده

۱۹- از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه

۲۰- توی ساندویچی موقعی که چند تا دختر نشستن طوری که اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن چند روز پیشتون تعریف کنید

۲۱- توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید 

۲۲- توي خيابون به يه قسمت از لباس يه دختر خيره بشيد و بزنيد زير خنده (نمي دونيد چه حالي مي شه)

23- هر دختری از جمله باشخصیتش ازتون پرسید ساعت چنده یه کاغذ یه متری دربیارید شماره موبایلتونو بنویسید بگید سر ساعت 9 زنگ بزنه

24-جلو یکی از دوست دخترهاتون مدام از قشنگی های اونیکی بگید

25- با دوست دخترتون برید درکه پرتش کنید تو آب بگید سورپریز تولدت بود

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 30 May 2007 و ساعت 12:26 |

يك دختر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره

۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش

۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان

۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده

۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره

۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره

۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه

۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي

۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه.

۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده

۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت

۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه

۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه

۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه

ساعت ۸ شب

 

يك پسر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر

۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق

۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم

۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه

۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش

۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره

۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره

۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا

ـ 9حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق

-ـ 10حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه

ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

 
+ نوشته شده توسط Hamid در Sat 19 May 2007 و ساعت 14:12 |
 

املوز عصل من و شیلا و خاله صهبا با هم لفتیم خلید...بهدکولی خلید کلدیم...بهد نزدیک یه چال لاه که لسیدیم شیلا گوفت: اونول نلیم که فاطی کاماندو ها وایسادن...! خاله صهبا گوفت: بیا بلیم باااااا...چیزی نمیشه...! بهد که لسیدیم سل چال لاه دوتا خانوم چادولی اومدن طلفمون...!یکیشون گوفت: این چه طلز لباس پوشیدنه...این لوسله سلتون کلدین یا دستمال..؟! خاله صهبا هم جواب داد: پس چطولی لباس بپوشیم اشلف مخلوقات...؟! خانومه گوفت: خیلی ساده و پوشیده...مثل ما...! بهد خاله صهبا خندید وگوفت: چـــــشم...حتما"... تو چله تابستون با چادل مشکی...بهد هم حتما" باید بیایم به لنگو پاچه ملت گیل بدیم...نه!؟

بهد خانوما با بی سیم به دو تا آخای پولیس خبل دادن...بهد خواستن خاله صهبا لو ببلن که خاله صهبا اون خانوما لو هول داد تو خیابون ولی یکی دیگه گلفتشو به زول بلدش تو ماشین...خاله صهبا هم داد میزد: ولم کون زنیکه پطیاله...! بهد اومدن شیلا لو هم بلدن...! من گلیه کلدم و گوفتم: خانومه فاطی...شیلا لو نبلین...به خودا شیلا دوختل خوبیه...تازشم مامانش یه چادوله ملی هم واسش خلیده...به خودا لاس میگمااااا...!

بهد با ماشین ما لو بولدن یه جای دول که خیلی دوختل اونجا بودن که همشون به جای لوسلی دستمال سلشون کلده بودن...بهد یه آخایی اومد و گوفت: واسه همتون اینجا پلونده دولوست میشه...و همه با ثبت تعهود می تونن بلن...دفهات بهد جلیمه ی نخدی و زندان و شلاخ هم اضافه میشه...! خاله صهبا گوفت: د بیا...سابخه دال هم شودیم...!

خاله صهبا هل وخت میخواد بیاد بیلون لباسای کوتاه میپوشه...موهاشو هم بنفش یا زیتونی میکونه... به ناخوناش هم لاک مشکی میزنه...تازشم تو پاش هم یه گلدنبند میندازه...شیلا هم وختی با خاله صهبا میاد بیلون قلتی میشه و همونجولی لباس میپوشه...ولی مامانش نمیدونه هاااااا...! عمه دیبا همیشه میگه یه خانوم نباید بیلون از خونه لباسای تنگ و کوتاه بپوشه...چون که این کال گوناه داله...!

بهد که دیگه شب شوده بود... مالو بولدن تو یه اوتاخ...من همش داشتم گلیه میکلدم...بهد موبایل خاله صهبا زنگ خولد...بابا بود...من زود گوشی لو جواب دادم و گوفتم: باباااااااااااا...فاطمه کاماندوها شیلا و خاله صهبا لو دستگیل کلدن...! یه دفه خاله صهبا و شیلا با همه ی دوختلایی که اوجا بودن بوووووووووولند زدن زیل خنده و آخا پولیسایی که اونجا بودن عصبانی شودن...!نیم ساعت بهد بابا و عمو مانی اومدن و تعهود نوشتنو همه لفتیم خونه...! بابا لاضی نمیشود بیاد خونه...میگوفت عجب صفا سیتی ایه اینجا...!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:58 |

املوز من و بابا لفتیم نمایشگاه نخاشیه خاله صهبا...می دونین نمایشگاه یهنی چه...؟ یهنی اینکه همسایه ی آدم نخاشیاشو بزنه به دیوال یه اتاخ گونده تا آدما ببینن و خوششون بیاد...! من هل چی به تابلو ها نیگا میکلدم نمیفهمیدم خاله صهبا چی کشیده...ولی بقیه میگوفتن "پست مدلن" کشیده... من نمیدونم چلا خاله صهبا به جای پست مدلن،خونه و دلخت و کوه نکشیده بود...تازه خیلی هم خوگشل تل میشد!

یه عالمه آدم اومده بودن نمایشگاه و داشتن پست ملدن ها لو نیگا میکلدن...خاله صهبا داشت با یکی از دوستاش که اونم نخاش بود صوحبت میکلد...اسمش "خاله یاسبن" بود...بهد خاله صهبا دست منو گلفت و به خاله یاسبن گوفت: این محشل همون علوسکه که تعلیفشو میکلدم...همسایه پایینیمونه...! بهد خاله یاسبن لپمو کشیدو گوفت: چطولی محشل نینی...؟ منم گوفتم: بی زحمت ، نینی شو بذال اولش !!!

چند تا خانوم یه گوشه دول بابا حلقه زده بودند و بابا داشت واسشون سخنلانی میکلد...میگوفت: این تابلویی که مشاهده میفلمایین تو سبک "کوبیسم" کال شوده...سبکی که بهد از انقلاب کبیل فلانسه پایه گذالی شود با حمله اسکندل به ایلان باستان آوولده شود و هنوز که هنوزه مهجول مونده...! بهد عمو مانی یه دفه مثل عجل مهلق از لا لسید...زد تو کمل بابا و گوفت: میبینم که دالی تک خولی میکونی...! بهد بابا عمو مانی لو هل داد یه گوشه گوفت: عجب اسبی هستی تو...دو ساعت بود داشتم لو مخشون کال میکلدم...!!!

شیلا هم با بابا و مامان و خاله اش و کامی اومده بود...کامی یه دسته گل خیلی گونده تو دستش بود که خودش از پشتش پیدا نبود...کامی میگوفت:من هنوز مهتقدم که خاله صهبا باید با من علوسی کنه...!!! شیلا هم مانتوی نوشو پوشیده بود و به جای اینکه تابلو هالو نیگا کنه هی پسلا لو دید میزد و زیل زیلکی میخندید...!

آخل شب ، یه آقایی هی از بولند گوی نمایشگاه می گوفت که: بازدید کنندگان محتلم ، وخت بازدید از نمایشگاه به اتمام لسیده...لطفا" سالن نمایشگاه لا تلک کنید...! بهد بابا داشت با دو تا خانوم صحبت میکلد که خانوما خودافظی کلدن و لفتن...بهد بابا داد زد: تموم شده که تموم شده...حالا چلا جمهیت لو متفلق میکونی...!!!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:57 |
املوز شیلا اینا مهمون داشتن...خالش اینا اومده بودن خونشون...شیلا یه پسل خاله داله که 5 سالشه...اسمش " کامی" هست...هل وخت میان خونه ی شیلا اینا من و کامی از صب تا شب با هم بازی میکونیم...کامی خیلی پسل فوضولی هست...همون اول صبح که لسیده بودن دل ماشین لو مـــوحکم بسته بود و دست بابای شیلا لای دل مونده بود... تازشم کامی همیشه موهای شیلا لو میکشه...!

عمه دیبا همیشه به بابا میگه : نذال محشل با این پسله ی توخس بازی کونه... این جانول خیلی ختلناکه...! بابا هم همیشه کامی لو : " توله جن" صدا میزنه...! کامی یه بال یه دونه میخ به من داد و  گوفت : اینو بوکون تو پیلیز بلق تا مث چلاغ لوشن بشی...! ولی من تلسیدم و گوفتم: نمیخوام...! تازشم یه بال که تو خونه تهنا بودیم به من گوفت محشل بیا شلوالامونو از پامون بکشیم پایین...! منم بش گوفتم : بی ادب...!

کامی هر پنج  دیقه یه بال هی منو میبوسید... مامانش میگوفت: الــــــــــــهی قلبونش بلم ... کامی تو مهد هم که هست هی همه دختلالو و پسلا میبوسه... عادتشه  پسلم...! بهد من به کامی گوفتم : حیف که مملی اینجا نیست... وگلنه یه کف گولگی می اومد تو صولتت که عادتت از کلت بپله...!!!

بهد از ظهل با کامی لفتیم خونه ی خاله صهبا... خاله صهبا بلامون میوه و شوکولات آوولد... کامی چال تا سیب گونده لو با پوست خولد...به خودا لاست میگماااااااا...تازشم  کووولی شوکولات لیخت تو جیب شلوالش... یکی از گلدونای خاله صهبا لو هم شیکوند ... تازشم هی به خاله صهبا میگوفت : تو چلا علوسی نمیکونی... بیا با من علوسی کن...!!! تازه وختی از خونه خاله صهبا اومدیم بیلون کامی گوفت:محشلی خاله صهبات عجب دافیه هاااااااااا ...!

عصلی با کامی لفتیم از سوپلی محل لوپ لوپ بخلیم... بهد وختی داشتیم بلمیگشتیم کامی جولو دل یه خونه وایساد و گوفت: بیا زنگ دل این خونه لو بزنیم و فلال کونیم...! منم گوفتم :باشه...! بهد کامی زنگ زد و توند فلال کلد...بهد من هل کالی کلدم دستم به زنگ نلسید...بهد یه آقاهه که از اونجا لد می شد گوفت:" کوچولو دستت به زنگ نمیلسه...؟ بذال خودم بلات زنگ میزنم...!" بهد وختی آقاهه زنگ زد منم توند دویدمو  لفتم...!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:56 |

ما هفته ی گوذشته شومال بودیم...من بودم و بابا و عمو مانی... اینقد خوش گوذشت... ما هل لوز میلفتیم تو دلیا شنا میکلدیم... تازه من با شن های کنال دلیا خونه و قلهه میساختم...تازشم یه عالمه گوش ماهی و سنگهای خوگشل خوگشل جمع کلدم... ما اونجا تو یه ویلا بودیم...میدونین ویلا یهنی چه...؟...ویلا یهنی خونه ای که کنال دلیا باشه...ولی"ویلا با ژیلا" که بابا میگوفت لو نمی دونم یهنی چه...؟ فکل کونم یه خولده از ویلا بوزولگتل باشه...!

 

بابا و عمو مانی از صب تا شب کنال دلیا بودن و هی باخانوما شوخی میکلدن و میخندیدن...یه بال دو تا خانم کنال دلیا بودن بهد بابا به عمو مانی گوفت: هـــــی...لوک ات دوز تو چیـــــــکس هو نید دیـــــــــــکس...!!! بهد بولند شود و لفت طلفشون... بهد عمو مانی داد زد و گوفت: مواظب باش سگاشون هم پوشت سلشون هستن... ولی من هل چی نیگا کلدم پوشت سلشون به جز تو تا آقا ، هیچ سگی نبود...!!!

 

تو ویلای کنالی ما یه حاج آقا با خونوادش بود...بهد یه لوز که آقاهه کنال دلیا بود منو بابا و عمو مانی لفتیم پیشش...بهد بابا گوفت: سلامون علیکوم حاج آقا...صباح الخیل...! بهد حاج آقاهه گوفت : سلامون علیکوم و لحمه لله...! بهد بابا به خانومایی که تو دلیا شنا میکلدن اشاله کلد و گوفت: حاج آقا ملاحظه میفلمایین نعمت های الهی لو...؟!!! بهد حاج آقاهه هم گوفت: بله...دلیا یکی از آیات و نشانه های عظیم الهی است...!!! بهد بابا و عمو مانی سلشون لو چلخوندن اونطلف یواشکی زدن زیل خنده...!

 

یه بال که داشتم تو دلیا شنا میکلدم نزدیک بود غلخ بشم...  به خدا لاست میگمااااااااااااااا... آب تا سل زانوهام بود...بابا و عمو مانی هم داشتن قلیون میکشیدن ولی حواسشون به من بود که زیاد ازشون دول نشم... اما یه دفه یه موج گووونده اومد بهد من اوفتادم و غلخ شودم... تازشم کلی آب خولدم...بهد بولند شودم سل پا وایسادم و گلیه کلدم...خوب شد غلخ نشدم وگلنه گم میشدم...!

 

من دلیا خیلی دوس دالم... من اونجا کولی شنا کلدم... کولی هم با بابا اسب سوالی کلدیم... تازشم بولونزه هم شودم...میدونین بولونزه یهنی چه...؟ یهنی اینکه آدم از بس تو آفتاب هست پوستش بولونزه می شه...!!! بولونزه خیلی خوگشل هست... مملی وختی قیافمو اینجولی ببینه حتما" کوپ میکونه...!!!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:56 |

من املوز یه جوووک یاد گلفتم... یکی از بچه های مهد بهم یاد داد...  می دونین جوووک یهنی چه...؟ جوووک یهنی چیزی که خنده دال باشه...! املوز تو کلاس که بودم گوفتم : خانوم اجازه من یه جووک بلدم... بگم...؟ خانوم هم گوفت : آفلین...بگو عسیسم...! بهد من گوفتم: یه لوز یه خانومه لشتی... بهد یه دفه خانوم گوفت بسه محشل جان بقیشو نگو...! تازشم ظهل  لفتم خونه شیلا اینا... بهد لفتم تو آپشز خونشون تا جوووکمو واسه مامان شیلا بگم... بهد گوفتم : یه لوز یه خانومه لشتی ... بهد یه دفه شیلا جولوی دهنمو گلفت و گوفت: محشلی بیا بلیم تو اتاخ من تا یه چیزی نشونت بدم...!

 

بهد از ظهل دم دل خونه بودم که اون خانومه که تازه همسایمون شوده لو تو لاپله دیدم...یه عاااااااالمه خلید کلده بود ...بهد به من گوفت: عسیسم اینا لو کمکم میالی بالا...؟ منم گوفتم: آله عسیسم...! بهد وختی لسیدیم دل خونشون بابا هم سل لسید بهد خانومه به بابا سلام کلدو گوفت: این آبنبات شوما به من کمک کلد تا این خلت و پلتا لو بیالم بالا ...حالا بفلمایین تو دل خدمت باشیم...بهد بابا گوفت باشه و لفت تو خونه ی خانومه...! خانومه اسمش "خاله صهبا" بود و تهنا زندگی میکلد...لو تموم دیوالای خونشون تابلوی نخاشی آویزون بود که همه لو خودش کشیده بود... بابا گوفت: فنتززززززتیک...کال شما واقعا" بی نظیله...! خاله صهبا گوفت: شما نخاشی دوس دالین...؟ بابا هم گوفت: البته...من 15 ساله نخاشی می کشم...!بهد خاله صهبا گوفت چه سبکی کال میکونین...؟ بابا هم گوفت: سبک...؟ چیز... آها..."پاپ"...!!!

 

بهد خاله صهبا یه جهبه شوکولات خالجکی آوولد بهد من دو تا شوکولات بلداشتم... بهد وختی خاله صهبا و بابا داشتن صوحبت میکلدن من گوفتم : خاله... یه دونه دیگه از این شوکولاتا بلدالم...؟ بهد خاله صهبا گوفت: هل چند تا که دوس دالی بلدال علوسک...! بهد وختی دم دل بودیم و خواستیم خودافظی کونیم من گوفتم : خاله...بلم یه دونه دیگه از اون شوکولاتا بلدالم...؟ بهد بابا گوفت: عسیسم ملیض میشیا...! بهد خاله صهبا لفت و جهبه ی شوکولاتلو آوولدو داد بهم...!تازشم یکی از

تابلوهاشم داد به بابا...! بهد به بابا گوفت: هُپ تو سی یو ,اگین..! بهد

 بابا گوفت: می تو هانی...! منم گوفتم: یستلدی...!!!

 

عصلی خاله شیلین یه سل اومده بود خونه ی ما...بهد اون تابلوهلو که خاله صهبا به بابا داه بودو دید و به بابا گوفت: میبینم که زدی تو کال نخاشی...اینو از کوجا گلفتی...؟بهد بابا گوفت: اینو...؟! بهد یه دفه من گوفتم: اینو نخلیدیم که...اینو خاله صهبا بهمون داده...خاله صهبا همسایه ی جدیدمونه...تهنا زندیگی میکونه...نخاش هم هست... انقد خوگشله... خیلی هم مهلبونه... تازشم یه جهبه شوکولات خالجکی هم به من داد...!بهد خاله شیلین گوفت :چشمم لوشن...! بهد بابا یواشکی گوفت: آنتن بزلگ کلدیم...!

 

شب عمو مانی و بابا داشتن فوتبال نیگا میکلدن... بهد عمو مانی میگوفت این تیم بازیو میبله و بابا میگوفت نه اون یکی تیم میبله...بهد بابا گوفت: شلط میبندیم لو هل چقد پول که تو کیف جیبیمون هست...؟ عمو مانی گوفت : باشه...!بهد تیم عمو مانی بلنده شود... بهد بابا کیف پولشو انداخت زیل کاناپه...بهد عمو مانی گوفت: یالا شول کن هل چی لو که تو کیفته...؟ یه دفه بابا بوووولند خندید و گوفت : کیف پولم هملام نیست...! بهد من کیف بابا لو از زیل کاناپه بلداشتم و گوفتم : بابا کیفت ایناهاش افتاده بود زیل کاناپه...!!!

 

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:55 |
دیلوزظهل با بابا میخواستیم بلیم بیلون ناهال بوخولیم...وختی بابا داشت ماشین و از خونه می آوولد بیلون...دیدیم یه خانومه که همسایه جدیدمون بود هم ماشینشو آوولد بیلون... بهد خانومه وختی بابا لو دید عینک آفتابیشو بالا زد و یه لبخند زد... بهد بابا اصلا" بش محل نذاشت... فقط ابلوهاشو بابا کشید و یه نگاه عاقل اندل سفیه به خانومه انداخت...بهد وختی خواست سوال ماشین شه یه دفه یه گونجشکه از بالا ان کلد لو کت بابا... بهد بابا کتشو نیگا کلد و گوفت: َََشششت...!!! بهد خانومه یه دفه بولند خندید و یه تیک آف کشید و لفت...!

 

 دیشب با بابا و شیلا لفتیم شهل بازی...انقد اسباب بازی بود... بابا و شیلا سوال یه کشتی گووونده شودن که پلواز میکلد... اما من تلسیدم باشون سوال شم... شیلا هم خیلی تلسیده بود چونکه اصلا" دست بابا لو ول نمیکلد...! بهد منو شیلا از اون ماشین بلقی ها سوال شودیم... تازشم تو شهل بازی چند تا صندوخ صدقات بود که شکل فیل و کله خل بودند... بابا ها پول مینداختن توش و بچه ها سوال میشدن و صندوخ صدقاته هم هی تکون تکون میخولد...!!! 

 

املوز صب لیوان ملدسه ام گوم شده بود...همه جا لو گشتمااااا اما نبود... بهد لفتم اتاخ بابا لو هم بگلدم... بهد وختی کشوی میز بابا لو باز کلدم یه بادکونک کوچوووولوی قلمزو دیدم...اینقد خوگشل بود...اندازه ی یه انگوشت بود...! بهد یکی دیگه هم دیدم که سبز بود...بهد یه بسته از این بادکونکا لو هم دیدم... فکل کونم بابا واسه من گلفته... ولی یادش لفته بهم بدش...من هم هملو بلداشتم و گوذاشتم تو کیف ملدسه ام...!!!

 

بهد تو مهد یکی از اون بادکونکا لو دادم به مملی... مملی هل چی فوووووت میکلد باد نمی شد... بهد گفتش که: شاید سولاخ باشه...! بهد خانوم معلم گوفت: محشل ... این چیه تو دستت...!؟ بهد من گوفتم : بادکونکه...خانوم ببین چقد خوگشل و کوچوووولویه...تازشم یه بسته دیگه هم تو کیفم دالم...!!! بهد خانوم همه ی بادکنکا مو گلفت و منو بلد دفتل مدلسه...! بهد به بابام زنگ زد و گفت: محشل جان با خودش کاندوم آوولده مهد...! بهد من گوفتم :خانوم اجازه کاندوم یهنی چه...!؟ بهد خانوم گوفت :"بولو از بابات بپلس..."!!! فکل کونم حلف زشتی باشه...!

 

بهد لفتم تو کلاس دیدم یه پسله کیفمو باز کلده و داله خولاکیامو میخوله... بهد من گوفتم:چرا دالی خولاکیای منو میخولی...؟ بهد پسله گوفت: دلم میخواد...!بهد من گوفتم: بولو گومشو... بی ادب کاندوم!!! بهد مملی یکی زد تو سل پسله...بهد پسله سیب مو ساندیویچ مو بلداشت و فلال کلد...بهد مملی از من پلسید : محشل کاندوم یهنی چه...؟ بهد من گوفتم : نمیدونم...ولی حلف زشتیه...!!!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:54 |

دیلوز تو مهد بین بچه ها یه مسابقه ی دو بلگذال کلدن...همه ی بابا ها و مامانا هم اومده بودن...بابا و خاله شیلین و شیلا هم اومده بودن ...کیک و آب میوه هم واسه من آوولده بودن...بهد که مسابقه شولوع شد همه مامانا و بابا ها بولند بولند بچه هاشونو تشویخ میکلدن، هی سوت می زدن و جیخ و داد میکشیدن، بابا و خاله شیلین و شیلا هم هی تو جمهیت موج مکزیکی لاه مینداختن...!!! تازه شیلا سوت بولبولی هم میزد...!!! من خیلی توند دویدم اما بین بیست وچال نفل بیستوم شودم... مملی هم چالم شود...!

 

املوز با خاله شیلین تو اتاخم داشتیم آلبوم عسکامو تماشا میکلدیم... که یهو بابا اومد تو اتاخ وگوفت که عمه دیبا اومده... بهد به خاله شیلین گوفت که زود بله تو کمد لباسای من قایم بشه... وختی عمه دیبا اومد تو اتاخ نشست کنال من و آلبومم لو نیگا کلدیم ... یه دفه یه صدا از تو کمد من اومد...عمه دیبا گوفت :این چه صدایی بود...؟! من گوفتم : فکل کونم صدای موبایل بود...!!! بهد بابا گوفت: نه...صدای علوسک محشل بود که از تو کمدش اومد...!!! بهد من گوفتم: ولی بابا انگال صدای موبایل بوداااااا...!!!

 

املوز لباسامو بلداشتم که بلم حموم ... بهد اون علوسک بوزولگم هم با خودم بلدم حموم که اونم حموم کنه... بهد همه ی لباسای علوسکم هم از تنش دل آولدم... بهد عمه دیبا سل لسید و گوفت : اوا خدا ملگم بده...چلا لباسای علوسکتو دل آوولدی...؟ بهدمن گوفتم : خوب علوسکم هم میخواد حموم کونه...! بهد عمه دیبا گوفت : زود لباساشو تنش کن عمه جون...زشته...! بهد من گوفتم : کوجاش زشته...علوسک به این خوگشلی...!

 

ظهل عمه دیبا ناهال واسمون سبزی پولو با ماهی دلست کلده بود... من ماهی دوس نداشتم... بهد ناهال لو لفتم خونه ی شیلا اینا ...مامان شیلا قولمه سبزی دلست کلده بود... بهد از ناهال هم با شیلا لفتیم تو اتاخشو من با علوسکاش بازی کلدم ... تازه شیلا یکی از علوسکاشو داد واسه خودم...تازشم بهم یاد داد که اسممو به خالجکی بنویسم... به خدا لاست میگماااااااااااا... نیگا کن

                                                     

چال شنبه تولد شیلاس... عصلی با بابا لفتیم واسش کادو بگیلیم... بهد نمی دونستیم چی بگیلیم واسه تولدش...بهد من یه دونه "خاک انداز" خوگشل تو یه مخازه دیدم...بهدش به بابا گوفتم : بابا این خاک انداز لو بگیلیم واسش...ببین چقدل خوگشله...؟! بهدش بابا گوفت: نه عسیسم... آخه خاک انداز که به دلدش نمی خوله...! بهد من گوفتم : یالاااااااااااا... همینو بگیلیم... یالااااااااااااا...! بهد بابا گوفت : آخه زشته عسیسم...! بهد من بولند بولندگلیه کلدم... بهد همه ی آدما داشتن نیگامون میکلدن... بهد بابا مجبول شد بله خاک اندازلو بگیله...! تازشم بابا یه کادوهه دیگه هم واسه شیلا خلید...!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:52 |
 

املوز صبح خانوم معلم اومده بود خونمون...با بابا نشسته بودن صوحبت می کلدن...منم داشتم با علوسکم بازی میکلدم... بهد خانوم معلم دستشو انداخت گلدن بابا... بابا به من گوفت : محشل ...عسیسم... بلو از تو کابینت آپشز خونه چند دونه نوخود سیاه بلدال بیال... منم لفتم تو آپشز خونه ولی نفهمیدم بابا نوخود سیاه واسه چی می خواد...بهد هل چی گشتم همه کابینت ها لو نوخود سیاه پیدا نکلدم...بهد اومدم به بابا گوفتم : باباهمه جالو گشتم نبود... فکل کونم نوخود سیاهامون تموم شده...! بهد بابا و خانوم معلم بولند خندیدن...بهد بابا بغلم کلدو بوسیدم و گوفت :قلبون دختل خنگم بلم...!!!

 

من تا الآن هشت تا ناتیک جمع کلدم ... یکیشو از تو کیف عمه دیبا بلداشتم ... دو تاشو از تو اتاخ شیلا... چال تا هم از وسایل خاله شیلین...یکی هم اون بال که با خاله شیلین لفته بودیم خلید، از تو یه مغازه بلداشتم...! من ناتیک خیلی دوست دالم ... دوس دالم خیلی زیااااد ناتیک داشته باشم ... خیلی هاااااااااااا... هشتادو صد تااااااا بیستاااااااا...!!!

 

املوز یه نخاشیه خوگشل کشیدم ...بهد لفتم به بابا نشون دادم... بابا بغلم کلد و گوفت : خیلی قشنگه عسیسم... حالا بگو ببینم چی کشیدی...؟ منم گوفتم : عسک یه آقا گاوه با علف ...! بهد بابا گوفت : پس کو علفاش...؟ من گوفتم : آقا گاوه همشو خولده...! بهد بابا گوفت : پس کو گاوه ...گاوه لو هم که نکشیدی عسیسم...؟ منم گوفتم: آخه همه علفا تموم شد...لفت...!

   

هل وخت تیویلیزیون فوتبال داله عمو مانی میاد خونه ی ما تماشا میکنه... انگال خودشون تیویلیزیون ندالن... با بابا می شینن و پاهاشونو میندازن لو میز و صدای تیویلیزیونم زیاد زیاد میکونن... هل توپی هم که گول نمیشه کولی داد میزنن...تازه عمو مانی بهضی وختا فوحش هم میده...! یه کیلو توخمه هم تا آخل بازی میخولن... تازشم عمو مانی پوسته توخمه ها لو میلیزه لو فلشمون...!

 

بابا میگه بلزیل قهلمان جام جهانی می شه.... اما عمو مانی میگه آلمان قهلمان می شه... خاله شیلین هم میگه قهلمان واقعی صدا و سیماست...که دل همه حال یال دوازدهم تیم ملی ماست...! اما من دوس دالم ایلان قهلمان شه...! املوز مملی میگوفت شوموشک قهلمان جام جهانی می شه... مملی چقدل خنگه... فکل می کونه شوموشک کشوله...!!!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:51 |
املوز صبح بابای شیلا اومده بود دل خونه ما...از بابا پیچ گوشتی می خواست... میگوفت که دل دستشوییشون خلاب شده...دیگه باز نمیشه...شیلا هم مونده اون تو...! بابا هم چند تا پیچ گوشتی بلداشت و لفت خونه ی شیلا اینا...! طفلی شیلا... تو مستلاح گیل کلده... حالا چطولی مشخاشو بنویسه...!

عصلی با خاله شیلین لفتیم بیلون خلید کونیم... بهد همینجول که میلفتیم یه خانوم چادلی اومد به خاله شیلین گوفت که موهاشو ببله زیل لوسلیش...خانومه فقط دماغش از چادل بیلون بود...! بهد به من نگاه کلد و خندید... من خیلی تلسیدم... لفتم پوشت خاله شیلین قایم شدم... خاله شیلین گوفت : نتلس عسیسم...خانم که نمی خواد ما لو بوخوله...فقط می خواد ما لو لاهنمایی کنه تا در جامعه ای بهتل زندگی کونیم...!

 

غلوب که بلگشتیم دیدیم عمه دیبا دم دل خونه است...خاله شیلین آلوم تلمز کلد وگوفت محشل بولو خونه...خودشم سلشو آولد پایین تا عمه دیبا نبینش...بهد من از ماشین پیاده شدم... بهد لفتم پیش عمه دیبا گوفتم : سلام عمه جون...! عمه دیبا گوفت: سلام عسیسم ..اینجا چیکال میکنی...؟ ببینم این ماشین اون خانومه شیلین نیست..؟! منم گوفتم : نه.. این ماشین بابای شیلاست...! یه دفه بابا ی شیلا از دول با ماشینش لسید...من خیلی ضایه شدم...!!! خاله شیلینم گازشو گلفت و لفت...!!!

 

آخل شب موقه ی خواب بابا اومد واسم قصه بگه... بابا همیشه قصه ی بزبز قندی لو میگه... آخه فقط همین یه قصه لو بلده... اونم از مامان افسانه یاد گلفته...تازشم مامان افسانه بهتل از بابا قصه میگوفت...! بهداز قصه ، من از بابا پلسیدم : پس بابای شنگول و منگول و حبه ی انگول کوجاست... چلا هیچوخت نمی آد خونه...؟ بهد بابا گوفت : نمی دونم عسیسم...حتما" خیلی کال داله...! منم گوفتم : شایدم لفته باشه پیش خاله شیلینشون...!!!

 

بهد پلسیدم : بابا ... من چه جولی به دنیا اومدم...؟ بهد بابا گوفت: خدا تو لو به منو مامانت داد...! بهد من گوفتم : یهنی چه جولی...من از کوجا اومدم پیش شما و مامان...؟ بهد بابا گوفت : مامانت تو لو به دنیا آوولد...! بهد من دوباله پلسیدم : یهنی قبلش کجا بودم...؟ بهد یه دفه تلفن زنگ خورد...بهد بابا گوفت : آخیییییییش...! بهد لفت تلفن لو جواب بده...به منم گوفت دیگه بگیل بخواب عسیسم...! ولی من آخلش نفهمیدم چه جولی به دنیا اومدم...!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:50 |

املوز زنگ آخل تو مدلسه خانم معلم بهم گوفت : محشل جان به بابا سلام بلسون و بش بگو سو لانگ نو سی...! من نفهمیدم این که خانوم گوفت یهنی چه ولی فکل کونم خالجکی بود... منم جواب دادم :آی ام ا بلک بولد ...! بهدش خانوم معلم خندیدو منو بوسید... فکل کنم خانوم متوجه نشده بود من به خالجکی چی گوفتم ...خواست ضایع نشه الکی خندید...آله...!

 

من املوز تو لاه ملدسه یه کُله خل دیدم... من تا حالا کُله خل ندیده بودم ... خل دیده بودم اما کُله خل نه...! فقط اسمشو شنیده بودم ... بابا بهضی وختا به عمو مانی می گه کُله خل عمو مانی هم عصبانی می شه...! کُله خله انقد خوگشل بود ... حتی از سگ مملی اینا هم خوگشل تل بود...! من کُله خل دوس دالم...! من عمو مانی لو هم دوس دالم...!

 

عصلی با بابا و خاله شیلین لفتیم پالک...بابا واسم بستنی خلید ... بهدش تو پالک یه خانومه فقیل بود...با بچه اش لو زمین نشسته بودند...بچهه خیلی کثیف بود...آب دماغش اومده بود تو دهنش ...3تا پشه لو صولتش نشسته بودن...بهدش بابا یه هزال تومنی بهم داد تا بدم به اون خانوم فقیل... بهد وختی خواستم پولو به خانومه بدم یه دفه بچه اش پلید لو من و بستنیمو گلفت... من خیلی تلسیدم... پوللو انداختمو فلال کلدم...!

 

شب که لسیدیم خونه من زود لفتم دفتر و مداد لنگیامو بلداشتم و یه نخاشیه خوگشل کشیدم...بهدش نخاشیمو بلداشتم بلدم بالا تا شیلا ببینش... بهد بابای شیلا دلو باز کلد... من گوفتم : سلام...! بابای شیلا گوفت : سلام عمو... این چیه تو دستت... بده ببینم...! منم گوفتم: نخاشیمه...! بهد بابای شیلا گوفت : وااااااااااای ...چه نخاشیه خوگشلی...این منم عمو...؟ منم گوفتم : نه این کُله خله...!

 

من دیشب خواب دیدم سوال یه کُله خل سفید شدم...چشاش انقد خوگشل بود...مثه چشمای شیلا بود... بهد کُله خله پلواز میکلد میلفت تو آسمون... تو ابلا... بهد از اون بالا بابا و مامان افسانه لو دیدم که دالن می خندن... عمه دیبا لو هم دیدم که داشت دنبال ناتیکش میگشت...بچه های مهدمونم از پایین بلام دست تکون میدادن... منم از اون بالا بلاشون بوق می زدم...!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:50 |

دیشب از تو کیف عمه دیبا یه دونه از این چیزا که خانوما به لباشون میمالن بلداشتم و یواشکی گوذاشتم تو کیف ملدسم... از اون چیزا که مامان قبلنا به لباش میزد و خاله شیلینم میزنه و شیلا هم وختی میخواد بله بیلون یواشکی میزنه...! ولی نمی دونم اسمش چیه...؟ ناتیک...؟ موتاک...؟ بهد املوز تو ملدسه از تو کیفم دلش آوولدم بهد خواستم بمالم به لبام، تمام دول دهنم قلمز شد... بهد یه پسله تا منو دید خندید و گوفت : محشل قلتی...! بهد مملی یکی زد تو سلش... بهد گوفت : محشل از اینا نمال به لبات...؟!

 

بهدش خانم معلم منو دید ... گفت :  ,ا وا خدا ملگم بده ...محشل این چیه تو دستت...؟ منم گوفتم : ناتیک...!!! بهدش از دستم گلفتشو  گوفت : کی اینو به تو داده بچه...؟ به بابات بگم...؟ بولو صولتتو بشول...! بهدش وختی داش می لفت گوفت : بچه ای که مامان بالا سلش نباشه همینه دیگه...! من مامانمو میخوام... من مامان افسانه ی خودمو میخوام...!

 

املوز عمه دیبا لفت خونشون...به منم گوفت : محشل جان... اگه باز بابا از اون نوشابه تلخا خولد یا اون دختله شیلین اومد خونتون سلیع به عمه زنگ بزن...! منم گوفتم: باشه عمه جون...! ولی الکی گوفتماااااااااااااا... اگه به عمه دیبا زنگ بزنم باز میاد بابا لو دعوا میکنه...تازشم نوشابه های بابا لو هم خالی میکونه تو مستلاح...! من بابا لو دوس دالم...! من خاله شیلینم دوس دالم...!

 

عمه دیبا که لفت بابا به خاله شیلین زنگ زد... خاله شیلینم بهد از چند لوز اومد خونمون... وختی بابا و خاله شیلین همدیگلو دیدن مث دو تا پلنده ی عاشق همدیگلو در آغوش گلفتن...! صحنه ی لقت انگیزی بود...! بالای کله ی بابا و خاله شیلین از این قلب های قلمز حلکت میکلد...! آدم یاد جوونیهای خودش می افتاد...! جای عمه دیبا واقعا " خالی بود... !

 

شب داشتم از لا پله بالا می اومدم یه دفه بابای شیلا لو دیدم که داشت می اومد پایین...من خیلی تلسیدم... ولی فلال نکلدم...آب دهنمو قولت دادم... بهدش گوفتم : سلام...! بهدش بابای شیلا گوفت : سلام عسیسم... خوبی...؟! بهد دستشو لو سلم کشید و لفت ... من اصلا" از بابای شیلا نمی تلسم... اصلا" مگه بابای شیلا تلس داله...هااا...؟

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:49 |

عمه دیبا چند لوزیه اومده خونه ی ما...عمه دیبا عمه ی لاس لاسیه منه هاااااااااا.... خیلی هم مهلبونه ... ولی همش با بابا دعوا می کنه... دیشب با بابا همش بولند بولند حرف میزدند... عمه دیبا می گوفت : این چه زندگیه تو دالی...؟ چلا اینقد شلخته و بی بند و بالی...؟ این دختله ی لوختی شیلین کیه...؟ چی می خواد از زندگیه تو...؟ این زهل مالیا چیه می خولی...؟ یه خولده هم به فکل آینده ی این بچه باش...! حیف اون زنت ... یه تیکه جواهل بود به خدا...! 

 

بهدشم عمه دیبا همه ی اون نوشابه های تلخ بابا لو که تو یخچال بود خالی کلد تو دسشویی... بهدشم گوفت :این دختله ی قلتی هم دیگه حق نداله پاشو بذاله تو این خونه...! مگه صاحاب نداله که هل لوز اینجاس...؟ بهد من گوفتم : نه اینا لالج هستن... باباش آدم لیلکسی هست...! بهد عمه دیبا گوفت : محشل جان شوما بولو تو اتاخت ... منو بابات چند کلمه با هم حلف دالیم...!

 

آخه من اونبال از خاله شیلین پلسیدم : خاله مامان و بابات نگلان نمی شن که شوما خونه نمیلی ...؟ خاله شیلینم خندید و گوفت: نه عسیسم ... بابای من خیلی لیلکسه... ما خانوادتا" لالج هستیم... ! من نفهمیدم لیلکس و لالج یهنی چه... ولی فکل کونم خالجکی باشه... !!!

 

من نمی تونم دلست حلف " ل" لو بگم... هل بال به جای "ل" می گم " ل"...!!! تازشم اون بال که خونه شیلا اینا بودم ، دوستاشم اونجا بودن... بهد شیلا به من گوفت : محشل نینی ... بگو " بلله " ...؟!!! منم گوفتم : بلله ...! یه دفه همشون با هم بولند بولند خندیدن...!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:47 |

املوز بهد از ملدسه وختی بابا اومده بود دنبالم، خواستم سوال ماشین شم که دیدم مامان مملی هم اونور وایساده مونتظل مملی!...کله ی سگشون هم از شیشه ی ماشین بیلون بود...سگشون از بس مو داله چشماش پیدا نیست... بهد مملی دست منو گلفت و بولد پیش مامانش و گوفت : این محشل دوستمه!...مامنش هم لپمو گلفت وبوسم کلد و گوفت : الهی..! بهد یه شوکولات به من داد....یکی هم به مملی داد!... بهد من لفتم پیش بابا... بهد مامان مملی از  دول با بابا سلام کلد...بهد بابا هم سلام کلد...بابا وختی به مامان مملی نیگا می کلد چشماش بلق میزدند...!!!

 

بهد از ظهل شیلا اومد خونه پیشم...کتاباشم دیگه با خودش نیا ولده بود چون دیگه عید شوده...بهد گوفت: محشل یه عسک از بابات دالی به من بدی تا یکی از لوش چاپ کونم بهد بهت بدم...؟!! منم گوفتم : من که ندالم!...بهد شیلا گوفت همین عسکی که لو تیفیلیزیونه لو می بلم...بهد زودی بلش می گلدونم... به بابات نگیااااااااا ....باشه عسیسم...؟!!!... منم گوفتم باشه عسیسم...!!!

 

بهد وختی بابا اومد خونه موبایلش و ساعتش لو گوذاشت لو تیفیلیزیون بهد خواست بله یه آبی به دست و صولتش بزنه...بهد یهو بلگشت و گوفت: این عسک من که لو تیفیلیزیون بود کوشش...؟!! ...من گوفتم: من که نمی دونم کوجاست... تا زه شیلا هم نمیدونه...!!! بهد بابا خندید و لفت...! فکل کنم متوجه نشوده باشه...آله...!!!

 

شب با بابا لفتیم خونه ی عمو مانی... عمو مانی پالتی داشت... یه عالمه خاله و عمو اومده بودن...خاله ها خیلی آلایش بودن... بابا گوفت: ای ول... خووووووووولاک...!!! عمو مانی به بابا گوفت : شیلا هم می آوولدین..!!! من نمی دوم کی داشت هی چلا غالو لوشن و خاموش میکلد...همه هی داشتن میلقصیدن... عمو مانی به بابا یه قلص داد و گوفت: بزن بلیم تو فضا...!!! بهد بابا هم لفت تو فضا... بهد تا بابا حواسش نبود عمو مانی یه نصفه قلص هم به من داد و گوفت : نینی محشر تو نمی آی تو فضا...؟! منم گوفتم: چلا...! بهد که قلصه لو خولدم همه جا خیلی قشنگ شود... هی آهنگ بود...هی چلاغا خواموش لوشن میشد ...هی لقص بود... ایتس ایتس...!

بهد عمو مانی منو بولد تا جای آخای "دی جی" وایسم و بلاشون آواس بخونم... منم چند آواس بلاشون خوندم... انقددددد حال داد ... من از بس تو فضا بودم تو شلوالم جیش کلدم... من فضا خیلی دوس دالم....من پالتی خیلی دوس دالم...!!!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:46 |

شیلا سه لوزه که ملیزه و ملدسه نمیله… دیلوزمامانش گوفت که شیلا سلما خولده ، نمیتونه بهد از ظهلا بیاد خونتون… منم از تو یخچال یه سیب گونده بلداشتم لفتم خونه شون عیادتش…شیلا تو لختخابش بود ... سیب لو دادم بش گوفتم: شیلا بیا اینو بوخول…!!!

 

املوز صب از خواب بیدال شدم خواستم بلم دسشویی از لا ی دل اتاخ دیدم بابا با اون خالهه که اون لوز بامون سینما اومد تو اتاخن...خاله داشت یخه ی کت بابا لو صاف می کلد...فک کونم دیشب هم خونه ی ما خوابیده بود...من نمی دونم اینجا خونه اس یا کالوون سلا...!!!

 

بهد بابا به من گوفت: محشل جان املوز خاله مهمون ماست...چون شیلا ملیضه من از خاله خواهش کلدم املوز پیش تو بمونه...خاله رو اذیت نکونیا ..باشه عسیسم...!؟ منم گوفتم باشه...! تازشم املوز اسم خاله لوفهمیدم... اسمش خاله شیلینه...!

 

عصلی با بابا و خاله شیلین لفتیم بیلون گلدش... بهدش تو جاده یهو یه ماشینه خواست بزنه به بابا ... نزدیک بود تصادف شیم... بهد بابا از ماشین پیاده شد به اون آقاهه گوفت : ملتیکه...مگه کولی...؟! بهد آقاهه گوفت : کول خودتی وایسا تا حالیت کونم...! بهدش خاله شیلین به بابا گوفت :عسیسم سوال شو بلیم...! بهد بابا گوفت: نه بذال ببینم چه گوهی می خواد بوخوله...!!! بهد دعوا تمام شد!!! تولاه من از بابا پلسیدم : بابا " گوه" یهنی چی...؟! بهد بابا عصبانی بود گوفت: نمی دونم عسیسم...! بهدش از خاله شیلین پلسیدم. گوفتم: خاله "گوه" یهنی چی...؟! بهد خاله به بابا نگاه کلد بهدش دوتایی بولند خندیدند...!!!

 

شب تو دسشویی گولاب به لوتون داشتم ان میکلدم یه دفه یه سوکس گونده ازتو دسشویی اومد بیلون... من خیلی تلسیدم... داد زدم :ماماااااااااان...! بهدش سوکسه تلسیدو فلال کلد فک کونم...بهدش خاله شیلین اومدپوشت دل دسشویی ...گوفت چی شده محشل جان...؟!!! منم گوفتم : هیچی...لفتش...!!!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:46 |

دیشب نیمه های شب بود بولند شدم بلم دستشویی... بهدش دیدم بابا و خانوم معلم لوی کاناپه پیش هم خوابیدن... تیویلیزیون هم لوشن بود... ولی خانم معلم اون موقع شب خونه ی ما چیکال می کلد ...حتما" اومده دل باله ی کمک و همیالی به مدلسه با بابا صوحبت کونه... که دیگه خابشون بولده... آله... !

 

بهدش املوز تو مهد لفتم دم دفتل مدلسه... همه ی خانوما اونجا بودن ... بهد لفتم پیش خانوم خودمون گوفتم : خانم اجازه من دیشب شما لو تو خونمون دیدم...!... اما خانوم انگال یه دفه بلق گلفتش...  منو بغل کلد و بولد بیلون دفتل...!

 

بهد از ظهل خودمو شیلا تو خونه تهنا بودیم...شیلا داشت با تلفن با دوس پسلش حلف میزد که یکی زنگ دلو زد... دلو باز کلدم دیدم عمو مانیه...چند تا بطلی از اون نوشابه های بد مزه آوولده بود واسه بابا... گفت محشل جان اینا لو بذال تو یخچالتون... بهدش شیلا لو دید...گوفتم این شیلا دختل همسایمونه... عمو مانی خندید و گوفت :چطولی خانم خوگشله...؟ شیلا هم خندید و گوفت : خوبم ...ملسی..!فکل کنم کالمون در اومد!

 

عصلی علوسکمو بلداشتم لفتم دم دل نشستم... بهدش دیدم یه پیل ملد از دول داله میاد... عین لاک پوشت لاه میلف...آخه لب ساعت نشسته بودم هنوز نلسیده بود جولو خونمون...بهدش وختی لسید جولو خونه بوووولند گوفتم : سلاااااااااااااااام...!!! ...بهدش یهو پیل ملده اوفتاد تو جو...!!!! منم زود دلو بستم دویدم لفتم تو...!

 

شب با بابا و اون خالهه که اون لوز بامون سینما اومد لفتیم شامو بیلون بخولیم ... بهدش لو میز کنالیمون دو تا خانم بودن که خیلی آلایش بودن... هی به بابا نیگا میکلدنو هی میخندیدن... ولی بابا حواسش به اونا نبود... بهدش من گوفتم : بابا فکل کنم اون دو تا خانوم از همکالان باشن...!

 

لااااااااااااااااااستی...! مامانم هل بال میاد تو وبلاکم نظل میده...! ولی گفته که به کسی نگو که من تو وبلاکت نظل میدم ...! منم بش قول دادم که به کسی نگم...!!!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:44 |

املوزتو مهد زنگ آخل بود که به خانوم گوفتم :خانوم من جیش دالم...!!! بهدش با خانوم لفتیم دستشویی... خانوم پشت دل دستشویی واستاد و من لفتم داخل...بهدش گلا ب به لوتون همون وقتی که داشتم جیش می کلدم...خانوم از پشت دل گوفت: محشل جون بابا خوبه...؟!!! منم گوفتم : خانوم شما تو دستشویی هم ولمون نمی کونی...!!!؟

 

بابام از مامانه شیلا اجازه گلفته که شیلا بهد از ظهلا بیاد خونه ی ما پیش من... به خاطل اینکه من تو خونه تهنا هستم... شیلا دختل همسایه بالاییمونه... 16سالشه...! شیلا هم هل لوز کتابا و دفتلاشو بل میداله و میاد خونه ی ما ... مامانش فکل میکنه دلس میخونه... اما همش پایه ماهواله اس... من نمی دونم چی نگاه می کونه که تا من میام تیویلیزونو خاموش می کونه...!!!؟

 

عصلی بابا با یکی از دوستاش اومده بود خونه... دوست بابا خیلی چاق بود... منو بغل کلدو بوسید...گوفت: چطولی موش موشی...؟!!! منم گوفتم :خوبم کلگدن...!!! بهدش آقاهه هیچی نگوفت و منو گو ذاشت پایین...! وقتی آقاهه لفتش ، بابا بهم گوفت این چه حلفی بود به عمو زدی محشل جان...؟!!! منم گوفتم : خوب عمو هم به من گوفت موش موشی...! بابا گوفت : خوب اون فلق میکنه عسیسم...!

منم گوفتم: خوب هل دو تاش حیوونن... چه فلقی فوکوله...!!!؟

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:43 |

املوز جلسه ی اوهلیا و ملبیان بود…همه با ماماناشون اومده بودم…من با بابام اومده بودم  بهد از جلسه که همه لفتن.... خانممون گفت محشل جان شما بلو با مملی بازی کون… منو بابات میخوایم دل باله ی کمک و همیالی به ملدسه صحبت کونیم... ! منم لفتم ... از دول که نیگا می کلدم بابا و خانممون همش بلند بلند می خندیدن...من نمی دونم کمک و همیالی به ملدسه کجاش خنده داله !!!... چلا هل خانومی با بابا صحبت میکنه یه دفه دختل خاله میشه  !!!

 

بهد از ملدسه وختی خواستم سوال ماشین بابا شم دیدم یه خانومی صندلیه جولو نشسته سل جای من...! منم لفتم صندلیه عخب نشستم...! بابا گوفت : ایشون خاله هستند...منم گوفتم : میدونم لابد از همکالان هستند ؟!!... بهد بابا با خانومه خندیدند...! بهدش سه تایی لفتیم سینما...من همون اول فیلم خوابم بولد...آخلای فیلم که بیدال شدم دیدم اون خالهه هم سلشو گوذاشته لو شونه ی بابا و خوابش بلده ...!!!

 

شب داشتم چیسپ با ماست میخولدم و تیفیلیزیون نیگا می کلدم ... دیدم بابام تو اون اتاخ داله نماس میخونه...  زودی یه مشت چیسپ بلداشتم و دویدم چادل نماسمو سل کلدمو کنالش واستادم تا نماس بخونم... من چیسپ میخولدمو هر کالی که بابا میکلد تکلال میکلدم ...بهدش بابا خواست کلشو بذاله لو مهر منم چون مهل نداشتم خواستم کلمو لو مهل بابا بذالم که کله هامون خولد به هم ...!

 

تازشم بابا باسم یه گیتال خلیده و هل لوز تو خونه گیتال یادم میده...! میگه تا سلت به اینا گلم باشه مث مامانت بیچ نشی!!! من گوفتم بابا بیچ یهنی چی اما بابا جواب نداد...! بابا بهضی شبا تو اتاخش گلیه میکنه...نمی دونم چلا...من بابالو دوس دالم...!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:42 |

بابا هل لوز یه نوشابه هایی میخوله که بد مزه است...یه بال من یواشکی لفتم سل یخچال یه خولده ازش خولدم بهدش استفلاغ کلدم !

 

تازشم بابا بهضی وختا سیگال میکشه...من یه بال بش گفتم بابا سیگال نکش که ملیض میشیاااااا...بعد بابا سیگالشو خاموش کلد و گفت باشه عسیسم...! قلبون دختلم بلم که انقدل به فکل باباشه !

 

لاستی بابا یه چادل نماز خوگشل باسم خلیده...انقدر خوگشله...بعد من بلد نیستم نماز بخونم فقط چادل نمازمو می پوشم و هی مگم خدایا یه علوسک گونده ی گونده بلام بخل !

بابا میگه خدا خیلی بزلگه...حلف نینیا لو گوش میده...بعد من گفتم: بابا خدا بزلگتره یا یه آپالتمان؟!... بعد بابا بوسم کلدو خندید !

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:41 |

دیلوز که بابا سل کال بود من لفتم یواشکی آلبوم عسکای علوسیه بابا و مامانو نیگا کلدم! خدایی مامان عجب تیکه ای شده بود اون شب ! ولی هل چی نیگا میکلدم تو عکسا، انگال من نبودم تو علوسیشون ! کجا بودم پس؟!!!  حتما" موقع عسک گلفتن توی اون اتاق بودم!... آله!

 

املوزتیفیلیزیون کالتون " هاچ زنبول عسل" لونشون داد...من خیلی از این کالتون خوشم میاد...چون هاچ هم مثه من دنپال مامانشه...من هی با اون همذات پندالی میکنم !

 

منو بابا هل جمبه میلیم خلید...بعد والد یه مغازه که شدیم یه مامانه یه نینی داشت که تو بغلش بود... بعد نینیه تا منو دید خیلی جدی گفت : تتله پته ته له ته ته... ! من از خنده افتادم لو زمین...نینیه یه نگاه عاقل اندل سفیه به من کلد مث اینکه من زمون آدمیزاد حالیم نمیشه! بعد با آخم گفت : تتله پته...؟؟!! من باز منفجل شدم از خنده ! بعد با مامانش لفتن بیلون از مغازه...وقتی داشت میلفت باز داشت یه چیزایی می گفت که فکل کنم داشت فحش میداد !

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:30 |

املوز تو مهد زنگ آخل خانم ناظم اومد تو کلاس و گفت : بچه ها هفته ی آینده جلسه ی اولیا و ملبیانه!!! همه ی بچه ها با دهنای باز مات مونده بودن! بعد من  بلند گفتم : خانم ای اولیا و ملبیان که وگفتی...ای یعنی چه  یه دفه کلاس از خنده منفجل شد! خانم ناظم گفت محشل بلو اون گوشه ی کلاس وایسا ... دو تا دستا با یه پا بالا !!!

 

عصلی ماهواله یه فیلم نشون داد که آدم بزلگا توش لباس نپوشیده بودن...بعد لو هم خوابیده بودن و هی تکون تکون میخولدن...من خیلی تلسیدم...زود تیفیلزیونو خاموش کلدمو دویدم لفتم تو اطاخم...دلم از پشت بستم ...!!!

 

شب بابا با یه خانومه اومده بود خونه...! خانمه خیلی آلایش بود!... بعد هی با بابا می خندیدن...! خانومه یه شوکولات به من داد و بوسم کلد !... بابا گفت ایشون خاله هستن!...از همکالان هستن...! بعد بابا به من گفت محشل جان شما بلو تیفیلیزیون نیگا کن !... بعد لفتن تو اتاخ بابا...من خاله دوس ندالم ...من مامان دوس دالم !

 

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:27 |

املوزتو مهد خانممون بهم یه جایزه داد... به خاطله نقاشیه قشنگی که کشیده بودم...عسکه یه بابا و یه مامان بود که دست دختلشونو گلفته بودن! خانممون بوسم کلد و گفت چلا هل لوز اینو میکشی عسیسم....!؟ منم گفتم چون که بابا و مامان دوس دالم! بعد خانممون دوباله بوسم کلد و گلیه کلد! ...من نمیدونم چلا گلیه کلد...من که بچه ی بدی نیستم !

 

وختی اومدم خونه بابام نقاشیمو زد به دیفال اتاقم...بعد بوسم کلد...بعد یه علوسک گونده بلام خلید... از اونا که حلف از خودشون دل وکنن !!!

 

لاستی یه نینیه جدید اومده بود مهد ! اسمش مملیه! انقد خنده داله...! نینیه هااااااا ولی مامانش به موهاش جل میزنه! شلوالشم تا زیل گلدنش میکشه بالا....! بعد اومد پیشه من گفت دوس دختلم میشی؟

منم گفتم باید از بابام اجازه بگیلم! بچه مایه دالی به نظل میلسه...جون میده واسه تیخ زدن!

 

املوزیاد گلفتم از یک تا بیست بشملم...به خدا لاس میگم...کول شم اگه دولوغ بگم... نیگا کن : یک، دو، سه، چال، پنج، شیش، هفت، هشت، نوه ، ده ، یاسده ، دواسده ، سیسده ، چال ده ، پونزده ، شونزده ، هیوده ، هیژده ، نوزده ، بیس...هااااااااااااا...هاااااااا...هااااااااا ...!

+ نوشته شده توسط Hamid در Wed 16 May 2007 و ساعت 2:24 |